پل
پل

پل

0 نظرسفارش (0)
42,000تومان
تولید کنندگان
کد محصول: be-22
موجودی در انبار
راهنما

بررسی اجمالی

رمان «پل» در یک همکاری مشترک میان غلامحسین دولت‌آبادی؛ نمایشنامه‌نویس و کارگردان تئاتر و آراز بارسقیان؛ داستان‌نویس و مترجم ادبیات در مدت دو سال تالیف شده است.

خصوصیات محصول

  • نوع کاغذسبک(بالک سوئدی)
  • نوع جلدشومیز
  • نوع چاپافست
  • تعداد صفحات584
  • شابک978-622-6019-00-2
  • قطعرقعی
  • ناشراسم
  • نویسنده / نویسندگانغلامحسین دولت‌آبادی,آراز بارسقیان

توضیحات محصول

رمان «پل» در یک همکاری مشترک میان غلامحسین دولت‌آبادی؛ نمایشنامه‌نویس و کارگردان تئاتر و آراز بارسقیان؛ داستان‌نویس و مترجم ادبیات در مدت دو سال تالیف شده است.

بارسقیان این رمان را حاصل رابطه دوستانه و خصمانه خود با غلامحسین دولت‌آبادی خوانده و می‌گوید: «داستان پل، از تضادهای ما دو نفر شکل می‌گیرد، داستان یک روز از زندگی شخصیت اصلی قصه است و ‌تمام اتفاقات و روزمرگی‌هایی که برای او اتفاق می‌افتد.»

ناشر نیز در معرفی این کتاب نوشته است: پل رمانی است پر از قطعات جدا. درست عین هر پل بزرگی دارای تعداد زیادی قطعات از پیش بتن‌ریزی شده است که با کنار هم قرار دادنشان یک پل بزرگ را تشکیل می‌دهند.

داستان پل، در یک روز می‌گذرد. روزی که با گرمای غیرقابل تحمل هوا شروع می‌شود ولی به هیچ‌وجه قرار نیست یک روز معمولی باشد. طوفانی قرار است شهر را فرا بگیرد. مقدمه‌اش هم بارانی است که از ساعت شش غروب شروع به باریدن می‌کند و تا ساعت دوازده شب تبدیل به طوفانی بی‌امان می‌شود. اما آدم‌هایی که در تمام سطح شهر پراکنده هستند و هر کدام درگیر روزمرگی‌های خودشانند. اموری به ظاهر عادی که شباهت زیادی به شرایط همین روز تابستانی داستان دارد؛ روز تابستانی، با گرمای هوا شروع می‌شود تا نشان دهد وضعیت عادی است، اما در انتها با طوفان تمام می‌شود. این شرایط بر آدم‌ها و اموراتشان هم صدق می‌کند که هر کدام به ظاهر در شرایطی عادی قرار دارند. وضعیتی که مانند روایت کلی کتاب دچار تغییر و تحول می‌شود.

خرده‌روایات به هم پیوسته این رمان داستان‌هایی ساده با فضایی صمیمی و ملموس‌اند که در مکان‌هایی مانند قهوه‌خانه‌ای زیر پل چوبی، ترافیک زیر پل سید خندان یا روی پل کالج و پل‌های دیگر تهران اتفاق می‌افتند. داستان‌هایی از جنس مردم و درباره مردم:

«رو سر شهر سرپوش سربی کشیده بودند. درِ دوزخ باز شده بود. هوا شورش را درآورده بود. آفتاب نیمهٔ مردادماه در دل آسمان بساط گرما گسترده بود و به هیچ‌کس رحم نمی‌کرد و در میدانِ چه‌کنم؟ هیچ سایه‌ای باقی نگذاشته بود و به ورق‌های گالوانیزهٔ زرد و قرمزی که در دو سوی میدان نصب شده بودند می‌تابید و کوره‌شان می‌کرد؛ ورق‌هایی که یک ردیفشان دورِ پاساژِ نیمه‌ساختهٔ غول‌پیکر سیمانیِ برِ خیابان کشیده شده بود و ردیف دیگرْ دورِ ایستگاه متروی دروازه شمیران. چه عابرانی که از ایستگاه مترو بیرون می‌آمدند و چه عابران گذری، هیچ‌کدام لحظه‌ای در میدان چه‌کنم؟ که چندان میدانی هم نبود و فقط تقاطعی بود که پنج خیابان را به هم وصل می‌کرد، حتی لحظه‌ای نمی‌ایستادند. هرکدام در پیاده‌روها سایه‌راهی می‌جُستند تا راهشان را ادامه دهند، اما هیچ‌کس از آوار گرمای سرِ ظهر مردادماه.»

نظر بدهید

توجه: HTML ترجمه نمی شود!
    بد           خوب
کد امنیتی