عشق زیر روسری
عشق زیر روسری

عشق زیر روسری

0 نظرسفارش (5)
250,000تومان
تولید کنندگان
کد محصول: bar-36
موجودی در انبار
راهنما

گزینه های در دسترس

این محصول داری حداقل 30 عدد خرید می باشد

خصوصیات محصول

  • وزن380
  • نوع کاغذبالک سبک خارجی
  • نوع جلدشومیز
  • نوع چاپافست
  • تعداد صفحات336
  • شابک978-600-6077-47-5
  • قطعرقعی
  • مترجممحسن بدره
  • ناشرآرما
  • نویسنده / نویسندگانشلینازهرا جان‌محمد

توضیحات محصول

«زیر حجاب های مات زنان مسلمان دل هایی تپنده هست و رؤیاهایی از عشق، پندار هایی آکنده از حکایت های پریان و شاهزاده ها و خوشبختی ای که خواهد آمد ...»؛ به قول مترجم حیف است که با این عبارت خود نویسنده شروع نکنیم.
«عشق زیر روسری» داستان بخشی از زندگی دختری آسیایی الاصل در لندن است که به روش سنتی و المان های شرقی برای انتخاب همسر درگیر رسوماتی بسیار نزدیک به آنچه که در کشور ما نیز وجود دارد، است.
این کتاب را می توان در بخش اتوبیوگرافی دانست که نویسنده داستان زندگی خود را در پی یافتن عشق و همسفر زندگی در روزگار جوانی اش نوشته و در این مسیر به عشق حقیقی دسترسی پیدا می کند؛ همان گونه که در ابتدای کتاب در جملاتی کوتاه از جک جانسون نقل می کند: «عشق کمترین پاسخ است برای بیشتر پرسش های دلم؛ این که چرا ما اینجاییم؟ و کجا می رویم؟ و چرا اینقدر سخت؟»
شلینا را باید دختر متفکر نه شرقی نه غربی دانست که از اسلام به احکام قناعت نمی کند و خود را در پی یافتن حقایق احکام می داند و دوست دارد همسرش نیز مانند او فکر کند و کسی باشد که بتواند با او این سفر معنوی را راه بپیماید از همین رو منتقد عرف موجود در بین مسلمانان است که با عنوان رسم و سنت با اسلام راستین در تناقض است؛ به عنوان مثال او از ویژگی های سنتی یک زن خوب دل خوشی ندارد، او خاله خانباجی ها را نماد این فرهنگ می داند: «خاله خانباجی ها حتی تا اینجا پیش رفته اند که من نباید فوق لیسانس یا دکترا بگیرم، چون آن وقت دیگر هیچ کس با من ازدواج نمی کند. ص 36»؛ چراکه هیچ کس یک دختر تحصیل کرده و باهوش نمی خواهد. شلینا نمی تواند درک کند چرا هیچ کس وقتی از همسر مناسب و یا یک "موردِ خوب" حرف می زند، سخنی از عشق به میان نمی آورد؟!
او با تمام قوانین نانوشته که در فرهنگ عرف موجود است، به مقابله بر می خیزد. اینکه دختر از پسر کوچک تر باشد، قد کوتاه تر باشد، تحصیلات کمتر و درآمد خانوادگی کمتر داشته باشد و از یک طبقه باشد؛ این شرایط، برای او با سخنان و سیره پیامبر متنقاض است به همین خاطر از پسری که دنبال سیر و سلوک معنوی است، تقاضای ازدواج می کند؛ چون فکر می کند می تواند همسر خوبی برای او باشد؛ اگرچه جواب منفی دریافت می کند، اما ثابت می کند برای او اصل در ازدواج، ایمان است.
شلینا عشق را از فرهنگ غربی و سینمای هالیوود و همچنین اسلام آموخته است و در جلسه های خواستگاری دنبال مردی است که به یکباره به او دل ببازد و عاشق او شود. او صبر می کند تا عشقش را پیدا کند و چون پای بند اسلام است، تنها راه عاشق شدن را گذر از این مراسم می داند: «من نوزده ساله ام و قرار است به جهانی قدم بگذارم که از بچگی تا الان برایش آمده شده ام. وزن سنت، که از زمان تولدم بر شانه های جنوب آسیایی من به گونه ای مطبوع جا خوش کرده بود، هیچ وقت کم زورتر از انتظار لذیذ و معصومانه من برای عشق نبوده است. عشق هسته همه کمدی های رمانتیک هالیوودی، حکایت های کودکانه پریان و آموزه های اسلامی است که بسیار از هواخواهی، هم پایی و کمال حرف می زند.» ص 24
«در ذهنم زندگی خودش را با قواعد یکی از کارتون های دیزنی نشان می داد. می دانستم وقتی بزرگ شوم، رمز و راز شهبانوها و ازدواج برایم آشکار خواهد شد. آن وقت ها، هنوز به خواندن افسانه مورد علاقه ام بسنده بود: دیو و دلبر» ص 76
سخن گفتن از نقش همسریاب و یا واسطه، جایگاه پدر و مادر در ازدواج فرزندان و ذکر جزئیات مراسم خواستگاری و باور های بزرگان خانواده درباره همسر مناسب؛ از ویژگی های جالب کتاب است.
شلینا درباره نقش پدر و مادرش در انتخاب همسر می گوید: «خانواده ام خیلی جدی به مسئولیت های دینی شان پایبند بودند، من باید شریک آینده ام را با میل و رغبت انتخاب می کردم. آنها ازدواجی تدبیرشده پیش رویم می گذاشتند؛ چیزی بسیار متفاوت با ازدواج اجباری. در بخشی از ازدواج تدبیرشده، کار آنها این بود که مورد های مناسب گیر بیاورند، نصیحت و حمایتم کنند و چیز هایی را که برای انتخاب همسرِ خوب لازم است، یادم بدهند. اگر از کسی که به من معرفی می کردند، خوشم نمی آمد، مسئله تمام می شد.» ص 55
شلینا «عشق بعد از ادواج می آید، ص 85» را یک آموزه مذهبی می داند که امام جماعت مسجد محله شان ورد زبانش است؛ در مقابل داستان های سیندرلا، سندی و دنی، وقتی هری سالی را دید، بی خواب در سیاتل؛ که عشق قبل از ازدواج را نشان می دهد که در آنها وقتی پسر دختر را به دست می آورد، یک دفعه در اوج مسرتی متزلزل، داستان تمام می شود. «امام (جماعت مسجد محل) هیچ تردیدی نداشت که عشق یک تجربه شورانگیز انسانی است و می تواند متحول کننده باشد، ولی باید رام شود و در مسیر خودش قرار بگیرد. جای درستش درون ازدواج است، ص 86.» و شلینا نیز به خاطر وعده خدا به عشق بعد از ادواج (مودت) منتظر ازدواج می ماند تا عشق را پیدا کند.
شلینا آنچه را که در فرهنگ برای معرفی دختر ها و پسر ها به یکدیگر استفاده می شود را غیر قابل استفاده می داند و نام آن را زیست داده می گذارد که طبق همین زیست داده معتقد است عده ای تنها برای اینکه ویزای اقامت بگیرند درخواست ازدواج با او را داده اند. «یک خودکار و یک تکه کاغذ سفید برداشتم و شروع کردم به تهیه احوال نامه خودم: یک زندگی، یک آدم، جهانی نهفته در یک روح. همه اینها به مشتی کلمه فروکاسته شد: در اوایل دهه سوم زندگی (یعنی بیست و چند ساله)، ازدواج نکرده، مذهبی، پنج فوت و سه اینچ، باریک اندام، با خانواده خوب» ص 101
او در کتاب، خواستگار های متفاوتی را مطرح می کند: کسی که از کتاب بدش می آید؛ در حالی که شلینا چند قفسه کتاب دارد، کسی که زن بی حجاب می خواهد، کسی که دنبال اقامت در اروپا است، کسی که دنبال پرستاری از مادرش می گردد، کسی که دنبال همسری قد بلند است و ... ، که اینها همه موجب می شود شلینا بپرسد: «این مرد ها از کجا می آمدند؟ آیا چیز خاصی بود که لازم بود درباره گونه های مذکر بدانم؟ همه معمولی به نظر می رسیدند، ولی زیر پوست شان این چیز های عجیب و غریب پیدا می شد.» ص 125
زمان می گذرد و شلینا با قواعد خود نمی تواند همسری پیدا کند و می فهمد نگرانی خاله خان باجی ها بیراه نبوده است.«پدر و مادرم نگاه های نگرانی رد و بدل می کردند. دل نگران بودند که من هرگز نتوانم کسی را پیدا کنم که کاملاً باب طبعم باشد. ص 165» به خاطر همین پدر شلینا می گوید از بین 6 ویژگی اصلی که برای مرد مورد علاقه ات انتخاب کرده ای به سه تا بسنده کن!
شلینا در این زمان می رود پی زندگی خودش؛ چراکه تا به حال زندگی را متوقفِ پیدا کردن مرد ایده آل کرده بود: «دختر ها دو جور زندگی داشتند: قبل از ازدواج و بعد از آن. به همین خاطر تا وقتی شوهر پیدا می کردم، باید همه چیز معطل می ماند. خیلی زود فهمیدم که این دوگانه، جعلی و غلط است و واقعاً می توانم زندگی ام را بکنم و در خلال آن دنبال شریک زندگی بگردم. ص 165» به همین خاطر شلینا زندگی خود را از سر می گیرد؛ با دوستانش به مصر می رود، قله کلیمانجارو را فتح می کند و یک ماشین مسابقه ای می خرد.
در کتاب به حادثه 11 سپتامبر نیز اشاره شده است؛ وقتی در اروپا مسلمانان موجودات ترسناک و متهم به ترور می شوند و از همه آنها ترسناک تر، یک زن محجبه است: «روسری ام یک باره تبدیل به لامپی شد که وقت راه رفتن در خیابان های پر از وحشت چشمک می زد. انگار تراژدی دهشتناک نیویورک و کشته شدن هزاران بی گناه، تقصیر من بود. ص 192».
نویسنده در پی همین ماجرا هاست که توضیح می دهد دینِ زنان، ظاهر و آشکار است؛ و دین مردان اگر که بخواهند، علائم ظاهری ندارد: «دین ما زنان که روسری می پوشیدیم، برای همه معلوم بود. این را خیلی روشن مشخص کرده بودیم و باید یاد می گرفتیم هویت زنان مسلمان را که به دینشان اعتقاد دارند، شکل بدهیم. پیهِ آن را هم به تنمان مالیده بودیم. ما در بین عموم از ظاهرمان برای تجسم اسلام استفاده می کردیم. مطالب روزنامه ها درباره مسلمانان، حتی در جاهایی که به زنان مسلمان ارتباط نداشت، همیشه همراه با عکس های زنان مسلمان با روسری یا حجاب بود.» ص 220
شلینایی که پرچم دار اسلام در اروپا بود، با این عقیده درباره خواستگاری که از او می خواهد برای یک سال به طور آزمایشی حجابش را کنار بگذارد تا با او در جستجوی دین زندگی کند و شاید هم دین دار شود، می گوید: «ازدواج مهم بود، ولی قرار بود دینم را کامل کند نه اینکه خرابش کند.» ص 231
او حتی سایت های همسریابی را نیز امتحان می کند، اما باز بی فایده است تا اینکه به سفر حج می رود و برای پایان درماندگی خود دعا می کند و به شکیبایی می رسد و در آخر او نیز لباس خود را پیدا می کند. (اشاره به تعبیر قرآنی "هن لباس لکم و انتم لباس لهن" درباره همسران)

نظر بدهید

توجه: HTML ترجمه نمی شود!
    بد           خوب
کد امنیتی
آیتمی برای نمایش وجود ندارد!